| بيدار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یا لطیف...
ماجراهای من و بهراد و کتابخانه ریشه در تاریخ دارد. از چهارم که رفتیم کتابخونه ی خیلی کوچیک در حد یه اتاق دبستان آزادگان دیدن کردیم و خیلی خوشمون اومد و دویست تومن پول دادیم که عضو بشیم و اونا هم پولمون رو خوردن و اون جا بسته شد و دیگه خبری نشد و کتابخونه نسبتا بزرگتر راهنمایی شهید مدنی که مسئولش یه آقای جوونی به اسم آقای کاشفی بود و خیلی هم آقای مهربونی بود و من رو راهنمایی کرد تحقیق زیستم رو بنویسم، تا کتابخونه نسبتا بزرگتر راهنمایی حلی دو و مسئول خوبش آقای خدادادی که خیلی نسبت به ما لطف داشتن و یکی دو روزی که کتابخونه شون تعطیل می شد کار ما هم لنک می شد و کتابخونه نسبتا بزرگتر دبیرستان علامه حلی و آقای قادری، مسئول به ظاهر جدی ئی که می گفتن تو اردوها خیلی باهاشون خوش می گذره، و اون یکی آقا که فکر کنم اسمشون آقای کمیلی بود و در این مورد خیلی مطمئن نشدم، تا کتابخونه نسبتا بزرگتر دبیرستان نورت ویو هایتز و آقای ایروین که خیلی خوش برخورد هم هستن و فقط باید ازشون کمک بخوای، و خانم بنژاژ (خانم بنجاش؟) که خیلی وقتا عصبانی به نظر می رسن و بعضا بچه ها رو دعوا می کنن، و وقتی می خندن آدم تعجب می کنه. فکر نکنم کسی اگه این جریانات رو بدونه و ببینه بخش قابل توجهی از دوران تحصیلمون تا این جا تو کتابخونه ها گذشته، از شنیدن این که تو کتابخونه الان شروع به کار کردن کرده یم تعجب کنه! چهل ساعت کار داوطلبانه و بدون حقوق برای گرفتن دیپلم اجباریه، و ما با کتابخانه شروع کردیم...
| لینک |
یا لطیف...
آهنگ «ساری گلین» علیزاده و ژیوان گاسپاریان که توی آلبوم «به تماشای آب های سپید» هستش، چیزیه که باید حتما شنید! حتی لازم نیست هر سه زبونش رو بلد باشی، که البته اگه باشی که دیگه محشر میشه! خوش به حال معلم سابق موسیقی ما... آهنگ گل ارکیده هست، یه آقایی به اسم ایلیا منفرد می خونه، اصلش که یونانیه نه، نسخه ترکیه ایش که یه خانومی به اسم «نیلوفر» می خونه هم یکی از اون بایدها ست. این رو البته باید هم شنید، هم دید! (کلیپش به نظرم خیلی قشنگه)
«هری پاتر» رو فکر کنم دیگه خیلیا بدونن که 100% باید خوند! در مورد دیدن و بازی کردنش نظر مثبتی ندارم! «درخت زیبای من» رو هم لابد کسی نخونده باشه کلی ضرر کرده. در این مورد البته خیلی مطمئن نیستم.
بازی «هیتمن» هم چیز خارق العاده ای ست! مخصوصا داستان و آخرش (آخر قسمت 3 و 4 منظورمه چون 1 و 2 رو بازی نکردیم). 5 بازی منتخبم رو انتخاب کردم تو فیس بوک، ولی جا نشدن! یعنی بیشتر بودن، تو انواع ژانر ها. جا داره این جا neverhood رو هم توصیه کنم.
خب حالا این همه چیزی رو که بدون هر کدومشون یه درصدی ضرر می کنیم، جمع کنیم می بینیم که نصف عمرمون که سهله، کلش بر فناست! دم را غنیمت شمار عزیز! غنیمت شمار... یا به قول معروف carpe diem !
پ.ن: یادی هم از «انجمن شاعران مرده» بکنیم که من هنوز فیلمش رو ندیده م، ولی کتابش هم «بهترین» کتابی که خونده م نیست!
پ.ن: مدتی بود (از همون هفته های اول وبلاگ) چیزایی که می نوشتم رو تو یه فایل word نگه می داشتم، ولی تازگیا به اون فایل دسترسی راحتی ندارم. اینه که دیگه منصرف شدم. مهم نیست، همه چیز که مثل سابق نمی مونه، می مونه؟! باور کن نه! ما می خوایم بمونه؟! اینجاست که دیگه قضایا پیچیده میشه!
پ.ن: رو خط اول به شدت تاکید می کنم، و شاید کلا پاراگراف اول، ولی بقیه رو خیلی جدی نگیرید. هر چی که باشه، یادمان نرود که:
Not just any story… but our story!
| لینک |
یه بازی هست به اسم Wolfenstein: Enemy Territory که اختصارا بهش میگن ET. حالا این که چه جوریه و توصیفات و توضیحاتش بماند چون در این جا نمی گنجد. فقط در این حد بگم که بازی کامپیوتریه! سروری که توش بازی می گنیم، تو صفحه ای که اسم و امتیاز ملت رو نشون می ده، پرچم کشورشون رو هم کنار اسمشون داره تازگیا. من و بهراد با یه پروفایل بازی می کنیم، با اسم BehradzIran. یکی هم دو سه روز پیش بود، اسمش Cuba بود. جالب این که نه کنار اسم ما پرچم ایران بود، نه کنار اسم اون اثری از کوبا. و جالب تر این که مال هر دو مون پرچم کانادا بود! عجب دنیایی شده...!!
پ.ن: می دونم هیچ کدوم از اون دو نکته یی که گفتم اون قدر جالب نبودن، ولی حداقل بهانه ای بود برای این که این جا هم صحبتی از «ای.تی» بشه...!

| لینک |
یا لطیف...
این ترجمه ی من از سه تیکه از شعر حیدربابای شهریاره. این سه قسمت همونایین که اول سریالش می خوند! شعر کاملش فکر کنم پنجاه شصت تا از این قسمتا باشه. یه سری ایراداتی داره ولی به هر حال دیگه... مثلا یکیش این که مثل شعرای ترجمه شده ی دیگه یه چیزایی باید اضافه و کم شده باشه به شعر اصلی. به همین خاطره که می گن شعرو نمی شه ترجمه کرد! این رو یه مدت قبل درست کرده بودم، ولی حالا که دیدم خیلی وقته چیزی تو این وبلاگ ننوشتم گفتم اینو بذارم!!
***
حیدربابا آن دم که آسمان تو ، فریاد برمیآورُد،
وان دم که در دامان تو رودی سرودی بر زبانش نرم و آرام آورد،
وان دم که دختران تو صف به تماشایش ببندند آن دمت صدها درود از من به تو بر مردمانت شوکتت،
صدها درود از من کسی را که ز ما نام آورد
حیدربابا افسوس راهم از تو دور و کج بگشت،
قصدم به تو باز آمدن بود ای دریغ عمرم گذشت،
هرگز ندانستم که چه بر خوبرویانت گذشت،
پیچ و خم این ره بدیدم هر دو چشمم خیره گشت،
مرگ و جدایی دیدم و گم گشتن آه ، هیهات، قلبم تیره گشت
حیدربابا آن دم که کبکی بال و پر بگشوده پروازی کُند،
وان دم که خرگوشی به دشتی زیر پای بوته ای بیرون جهد سرخوش دود بازی کند،
وان دم که در باغ گلی،
نوشگفته غنچه ای،
سر برون آورده و باغش سرافرازی کند،
ممنون خواهم بود اگر یادی ز ما هم آوری،
دلخستگانت را دمی گر دوری از غم آوری...
| لینک |
می گم این دانشمندا به قوانین خودشون هم رحم نمی کنن؟ ما پارسال هی می خوندیم که «الکترونگاتیوی» یه کمیت نسبیه، و اومدن فلوئور رو، یعنی الکترونگاتیوترین عنصر رو، گذاشتن 4، به بقیه نسبت به فلوئور عدد مشخص کرده ن. حالا امسال، ته کتاب شیمی مون به جدول تناوبی هست، الکترونگاتیوی فلوئور رو نوشته: "3.98"!!! البته نمی دونما، شاید من درسای پارسال رو غلط متوجه شده م، اما… اینه دیگه!
| لینک |
می گم جالبه ها، از Recycle Bin یه Shortcut درست کنی، بعد پاک کنی. مگه این سطل آشغال جدیده قرار نیست عین همون قبلیه باشه؟ پس چه جوری توش جا میشه؟؟ (تازه می تونی از همون جدیده هم یه Shortcut بسازی. اون وقت اگه سومیه رو پاک کنی، تو کدوم سطل آشغال میره؟!)
| لینک |
یا لطیف
پونزده روزی میشه اومده یم تبریز . چند روز مهمون بودیم، که خوب بودن، خوش گذشت! یک روز هم دوستان دوران دبستانمون رو دعوت کردیم اومدن دیدیمشون! اون هم خوب بود! یک بار هم رفتیم کوه، که برگشتنی بارون گرفت و کم کم اون قدر شدید شد که مجبور شدیم چند دقیقه وایسیم زیر یک سایه بان مانندی، تا شدتش کم تر بشه. خیس خالی شدیم و تو گل و لای و اینا اومدیم پایین و آخرش هم ماشینمون موقع بیرون اومدن از پارکینگ افتاد توی یه چاله و گیر کرد و آب اومد تو ماشین و اوضاعی شد که نگو! مثل فیلما شده بود! مجبور شدیم ماشین رو ول کنیم و بیایم و بقیه ماجرا! فکر کنم تو این کوه رفتن اون قدر سختی کشیدیم که نصف کناهامون پاک شد!!
کلا سفر (بازگشت به وطن!) خوبیه، با همه اتفاقات خوب و بدش دیگه… جای شما خالی!
پ.ن: هوا این جا خارق العاده س! مخصوصا شبا. وای…!!
| لینک |
یا لطیف
هفت سال پیش، دو ماه رفتیم خونه یکی از عموهام، توی هلند. در طول مدت با هم بودنمون، هر وقت بزرگترها می خواستن قهوه بخورن، و من و بهراد هم میخواستیم، زنعمو میگفت: این جا به بچهها قهوه نمیدن. کافئین داره! ... و خوب پسرعموی ما هم که همسنّیم، و اونجا بزرگ شده، کلا تعجب میکرد و میگفت شما قهوه میخورین؟! ( این پسرعموی عزیز، باید بگم که ترکی رو از من و بهراد، «بهتر» و «غلیظتر» و «کاملتر» حرف میزنه! و تو خونهشون، اوایل، ما دو تا، تو اتاق اون میخوابیدیم، رو زمین. و اون روی تخت، و تختش صدا میکرد، و خودش هم هی تکون میخورد شبا موقع خواب و نمیذاشت ما بخوابیم. من و بهراد اون قدر بهش گفتیم تکون نخور که عصبانی شد ما رو انداخت بیرون!!! از اون به بعد مجبور شدیم تو اتاق مهمان بخوابیم!!)
یه بار که رفته بودیم رستوران، عمو سفارش دسرمون رو داد که من و بهراد قهوه خواسته بودیم! گارسون بستنی ها و دو تا قهوه رو آورد، و خواست قهوه ها رو بذاره جلوی پدر و مادرم که گفتن مال بچههاس!! بیچاره گارسون، چشماش چهار تا شد! گفت:
Coffee for children?!
| لینک |

